سفارش تبلیغ
صبا
ای آن که عارفان را با رازگویی طولانی اش، مأنوس ساخت و بر خائفان، لباس دوستی خود پوشاند ! [امام سجّاد علیه السلام]
 
پنج شنبه 85 دی 14 , ساعت 2:34 عصر

نماز .

وقتی می ایستم به سمت قبله و انتهای خط مکه رو تصور می کنم و یاد حرفی می افتم که مادرم ?-? سلگی به من میزد. می گفت: صابر هر چی که هست رو بنداز پشت گوشت. و بگو الله اکبر. و دیگه به ازای هر اتفاقی که افتاد نمازت رو نشکن چون این الله اکبر گفتن اسمش تکبیرالاحرام و تا سلام نماز اگر بشکنیش حرمت رو شکستی.

اون موقع من فهمیدم که برای نشکوندن حرمت نماز دو تا راه دارم . یا تکبیرالاخرام رو به تعویق بندازم و یا وقتی گفتم برای اتفاقات ساده روزمره نمازم رو نشکنم.

هنوز که هنوزه قبل از گفتن الله اکبر اول نماز تمام این حرف ها یادم میآد نمیدونم بقیه حرفهایی که میزنم رو از کجا یاد گرفتن ولی بیشترش از تکر روی شنیده هام بوده.

به خودم میگم همه تعلقاتم رو در این لحظه به دنیا باید قطع کنی و فکر کنی که آخرین نمازته و تصور کنی که اگر مردی و از اون دنیا نگاه کردی نمازی خونده باشی که قربت به خدا رو از اون دنیا توش حس کنی. تعلقاتت و کارهای نیمه کارت رو مثل آدمی که دیگه مرد فراموش کنی و نگرانی های کارهای نیمه انجام شده رو بندازی دور.

حس کنی روی کره ماه هستی و دنیا رو پشت سر گذاشتی.

این حرف هایی که به خودم میزنم.



لیست کل یادداشت های این وبلاگ