• وبلاگ : فهرست
  • يادداشت : فردا رو جزو عمرمون بدونيم؟
  • نظرات : 0 خصوصي ، 7 عمومي
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    سلام عليكم

    اللهم ما رو آپ گردان کامنتش مهم نيست تلنگرش رو تو بزن ممنونتيم خدا ميام سر ميزنم بهت .....

    يك نامه يك حرف

    سلام طلبگي به روز شد با اخرين قسمت از طلبه شهيد .... ياعليhttp://tasnim554.blogfa.com/

    سلام سيد صابر طباطبايي يزدي عزيز
    اولا عيد ميلاد حضرت مهدي رو تبريك ميگم
    بعدش شرمنده كه اين قدر دير اومدم
    راستش رو بخواي فعلا مشغول كارهاي پايان نامه هستم و بايد تا آخر شهريور دفاع كنم. خلاصه بايد ببخشي كه دير به دير سر مي زنم.
    مطلب جديدم رو گذاشتم تو وبلاگ تحت عنوان انتظار، اعتراض
    خوشحال ميشم بهم سر بزني و نظرت رو بگي
    از مطالب ارزشمندت حتما نهايت استفاده رو خواهم كرد
    مطاب گفتمان ها با توجه به درخواست خود دوستان انتخاب ميشه و به هيچ جايي وابسته نيست. در صورت نياز به درخواست راهنمايي يا احتياج به آن راهنمايي صورت مي گيره. وقت اولين گفتمان رو به زودي در وبلاگ قار ميدم.

    شاد و موفق باشي

    + صبا 

    "آب زنيد راه را چون که نگار مي رسد"

    .

    صبحدم پيک مسيحا دم جانان آمد

    گفت :برخيز , که آرام دل و جان آمد

    .

    عيدتون بي نهايت مبارک
    پاسخ

    ممنونم سلامتون رو مي رسونم و بزرگيتون روعيد شما هم مبارک

    سلام علي آل يس:

    شايد کساني بگويند که اگر حضرت حجه بن الحسن ظهور نکرده اند تقصير ما چيست؟ ما که طالب حضرت هستيم، ما که منتظر حضرت هستيم، ما که چشم انتظار حضرت هستيم، ما که عرض ادبمان نسبت به ساحت قُدسش قطع نمي شود تقصير ما چيست که ظهور حضرت به تاخير مي افتد؟! جواب بسيار روشن است. تو اگر واقعاً طالب حق هستي، و اگر واقعاً دنبال حجه بن الحسن المهدي هستي، امام زمان را در سينه ات به ظهور برسان؛ امام زمانت را پيدايش کن، نَحْنُ اَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِما از رگ گردن به شما نزديک ترهستيم نفرموده: انا اَقْرَبُ فرموده َ نَحْنُ اَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ما به شما از رگ گردن نزديک ترهستيم.

    امام زمان را نبايد بسازي، امام زمان را بايد بيابي؛ چگونه بيابي؟ اين سدها را از جلوي اين چشمه جوشان بردار امام زمان را مي يابي، لازم نيست او را بسازي، اين موانع سينه را بردار امام زمان، خود رحمتي است الهي و جاري مي شود. اين همان سّري است که مي فرمايد: امام مانند باران ريزنده است، بعد اگر اين موانع برطرف شد آن زمان زمين به نور ربش روشن مي شود وَ اَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها …………

    نافله، جامعه، عاشورا!

    حاج سيد احمد رشتي مي فرمايد:
    « در سال 1280، به قصد حج بيت الله الحرام از رشت به تبريز آمدم و در خانه حاج صفرعلي تاجر تبريزي منزل کردم؛ اما چون قافله اي نبود، متحير ماندم تا آن که حاج جبار جلودار سدهي اصفهاني براي طرابوزن (از شهرهاي ترکيه) بار برداشت.

    من هم به تنهايي از او حيواني کرايه کرده و رفتم. وقتي به منزل اول رسيديم، سه نفر ديگر به تشويق حاج صفرعلي به من ملحق شدند: يکي حاج ملا باقر تبريزي، ديگري حاج سيد حسين تاجر تبريزي و سومي حاجي علي نام داشت که خدمت مي کرد که به اتفاق روانه شديم. به ارزنة الروم ( شهري تجاري و صنعتي در شرق ترکيه ) رسيديم و از آن جا عازم طرابوزن شديم.

    در يکي از منازل بين اين دو شهر، حاج جبار جلودار آمد و گفت: منزلي که فردا در پيش داريم مخوف است امشب زودتر حرکت کنيد که به همراه قافله باشيد. اين مطلب را به خاطر آن مي گفت که ما در ساير منازل، غالباً با فاصله اي پشت سر قافله راه مي رفتيم. لذا حدود سه ساعت پيش از اذان صبح، حرکت کرديم. حدود نيم فرسخ از منزل خود دور شده بوديم که ناگاه هوا دگرگون شد و برف باريدن گرفت به طوري که هر کدام از رفقا، سر خود را پوشاندند و به سرعت رفتند؛ اما من هر قدر تلاش کردم نتوانستم به آنها برسم و در آن جا تنها ماندم.

    از اسب پياده شدم و در کنار راه نشستم. خيلي مضطرب بودم؛ چون حدود ششصد تومان براي مخارج سفر همراه داشتم و ممکن بود راهزن يا دزدي پيدا شود و مرا به خاطر آنها از بين ببرد. بعد از تأمل و تفکر، با خود گفتم: تا صبح همين جا مي مانم بعد به منزل قبلي برگشته، چند محافظ همراه خود مي آورم و به قافله ملحق مي شوم.

    در همان حال ناگاه باغي مقابل خود ديدم و در آن باغ باغباني که در دست بيلي داشت، مشاهده مي شد. او بر درختها مي زد که برف آنها بريزد. پيش آمد و نزديک من ايستاد و فرمود: تو کيستي؟ عرض کردم: رفقايم رفته و من مانده و راه را گم کرده ام.
    فرمود:
    نافله شب بخوان تا راه را پيدا کني.مشغول نافله شب شدم. بعد از تهجد (نماز شب)، دوباره آمد و فرمود: نرفتي؟ گفتم: والله، راه را بلد نيستم.
    فرمود:
    جامعه ( زيارت جامعه کبيره – مفاتيح الجنان ) بخوان تا راه را پيدا کني. من جامعه را از حفظ نداشتم و الان هم از حفظ نيستم با آن مکرر به زيارت عتبات مشرف شده ام. از جاي برخاستم و زيارت جامعه را از حفظ خواندم.

    باز آن شخص آمد و فرمود: نرفتي؟ بي اختيار گريه ام گرفت و گفتم: همين جا هستم چون راه را بلد نيستم. فرمود عاشورا بخوان. من زيارت عاشورا را از حفظ نداشتم و الان هم حفظ نيستم در عين حال برخواستم و مشغول زيارت عاشورا از حفظ شدم، و تمام لعن و سلام ها و دعاي علقمه را خواندم.

    ديدم باز آمد و فرمود: نرفتي؟ گفتم: نه، تا صبح همين جا هستم. فرمود: الان تو را به قافله مي رسانم. ايشان رفت و بر الاغي سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و آمد. فرمود: پشت سر من بر الاغم سوار شو.
    سوار شدم و اسب خود را کشيدم اما حيوان حرکت نکرد. فرمود: دهنه اسب را به من بده. ايشان بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را با دست راست گرفت و به راه افتاد و اسب کاملاً آرام مي آمد و ايشان را اطاعت مي نمود بعد آن بزرگوار دست خود را بر زانوي من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمي خوانيد؟ نافله، نافله، نافله. باز فرمود: شما چرا عاشورا نمي خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا. بعد فرمود: شما چرا جامعه نمي خوانيد؟ جامعه، جامعه، جامعه.

    اعياد شعبانيه بر همگان مبارک باد

    سلام جز 26را برا ي شما نوشتم خيلي التماس دعا..